مرگ تدریجی پرستاران تمام وقت

مرگ تدریجی پرستاران تمام وقت شرح یکجانبه توفیق‌ها، شدن‌ها و کامیابی‌ها، تصویر ناقصی از یک زندگی واقعی است. واقعیت این است که خیلی وقتها هم نمیشود که نمیشود! باید ناکامی‌ها و شکست‌ها را هم پذیرفت. قبول اینکه مشکلی هست و ما نتوانستیم آن را حل کنیم، اولین قدم برای حل مشکل است.

یک جمله خیلی صادقانه و ساده‌ای را بگویم که شاید در هیچ ژورنال علمی و کتاب آکادمیکی با آن برخورد نکنید. آن جمله این است: «والدین فرزندی با بیماری مزمن بودن آنقدر سخت است که مرگ برای شما میتواند به اندازه یک بازنشستگی پیش از موعد دلچسب و تسکین بخش باشد» من تردید ندارم این جمله بارها از ذهن پدر و مادری که پرستار فرزندی با بیمار مزمن گذشته است که اگر احساس تعهد و مسئولیت نسبت به فرزندشان نبود، مرگ را به چنین بودنی ترجیح میدادند. البته این فقط گمانه زنی نیست و من این جمله را بارها از زبان مادران و پدران به ستوه آمده شنیده ام که «کاش مرده بودم و نمیدیدم»، «خدایا منو مرگ بده راحتم کن» و نظایر اینها (بیشتر…)

باتو

آن زمان که یکباره و غافلگیرانه، چند ساعت مانده به اذان صبح در اورژانس بیمارستان بالای سرت آمدم و مهربان رنگ و روباخته خبر داد که می گویند کلیه ها از کار افتاده و برای اولین بار کلمه دیالیز را...

رفتن

حالا دیگر با ادبیات جدیدی آشنا شدیم. وقتی ساعتی از بخش بیرون می روی و برمیگردی؛ صورت بهت زده مادرانی که کنار تخت کودکان خود نشسته اند نشان از غوغایی میدهد که در چند دقیقه برپا شده است. اما به...