زندگی در تبعیض

پسرجانكم! 

 

برخى سوالها، تلنگر نيست، بلكه مانند گوى تخريب به بنيان ساختمانى ميخورد و آن را درهم مى شكند. نظير آنچه در دى ماه نود و چهار پرسيدى و همچنان به دنبال پاسخش هستم 

 

در غروب چهارشنبه، نهم خرداد ماه نود و هفت، درحاليكه دقايقى مانده است تا افطار اين اتفاق تكرار شد و اينبار صدايت را ضبط كردم كه پرسيدى: 

 

بابا؛ اين سوالم رو مامان جواب نميده؛ من چرا انقدر با ديگران تفاوت دارم! 

 

براى اينكه وقتى بخرم و فكر كنم گفتم: تفاوت؟ تو چه تفاوتى با ديگران دارى؟ و توضيح ميدهى ، نمى توانم مثل همه غذا بخورم، نمى توانم مثل همه بچه ها به مهمانى بروم، نميتوانم مثل همه بچه ها شب در اردو بمانم اصلا نميتوانم اردو بروم. اصلا مثل همه بچه ها نيستم 

 

چه بگويم پسر … سوالت را بايد بر لوح نوشت و كوبيد در دهان همه عالمان، انديشمندان، صاحبنظران، مشاوران و خلاصه هركسى كه ميپندارد ميشود تفاوت ها را نديد و با يك قاعده و شيوه براى همگان اسلوب زندگى نوشت و همچنين بخورد بر سر هرآنكس كه سرنوشت را تابع محض #اراده و #انتخاب ما دانسته 

 

جوابش را بلد نيستم پسر …ما در جبر غوطه ميخوريم و جهان لبريز است از اراده زورمندي كه براي كردارش، چرا نميگويد.

انتخاب ما محدود است به اينكه #لذت ببريم يا شيون كنيم 

 

پسرجان! تو دير يا زود ميفهمى پدرها سوپرمن نيستند و معجزه اى از ايشان سر نميزند و دور نيست روزهايى كه پرسشهاى تو از قد دانش من بلندتر شود. تو كم كم بايد بفهمى هيچ پرنده اى با بالهاى ديگرى پرواز نميكند حتى با بالهاى پدرش و مادرش باشه بابا؟

دهم خرداد ٩٧  

#باباگفت  

#آقاى_كوچك

مرگ تدریجی پرستاران تمام وقت

مرگ تدریجی پرستاران تمام وقت شرح یکجانبه توفیق‌ها، شدن‌ها و کامیابی‌ها، تصویر ناقصی از یک زندگی واقعی است. واقعیت این است که خیلی وقتها هم نمیشود که نمیشود! باید ناکامی‌ها و شکست‌ها را هم پذیرفت. قبول اینکه مشکلی هست و...

رسم وفا

حکایت این خرس قهوه‌ای که معرف حضور هست! قبل از تولد علی خریدیم و قابل پیش بینی بود که مانوس شوند باهم اما فکرش را نمیکردیم نشود جدایشان کرد! یحتمل باید شب خواستگاری خدمت خانواده عروس عرض کنیم در جریان...