فرزند خاص یا معمولی

ما یک فرزند «خاص» داریم یا «معمولی». اصلاً قرار است یک فرزند «خاص» تربییت کنیم یا مهمتر اینکه خودمان والدین خاص هستیم یا نه؟ آیا میشود «خاص» بودن را به عنوان یک ارزش پذیرفت و به آن مباهات کرد؟ در مقابل اگر خاص بودن را نقد کنیم و بگوییم «معمولی» بودن ارزش است، یعنی دقیقا چه اوصافی مدنظرمان بوده؟ ما یا فرزندانمان اگر چگونه باشیم «معمولی» هستیم؟

چنانچه تصمیم بگیریم که از همین امروز یک بچه «معمولی» تربیت کنیم چه روشی را باید پیش بگیریم؟ اگر همه بچه‌های مشهور به خاص انواع و اقسام کلاس ها را شرکت میکنند، ما در جهت مخالف حرکت کنیم؟ یعنی در آموزش به عقب نشینی برسیم؟ آیا در جامعه ای که خاص بودن تعریف قابل پیش بینی دارد، یعنی خاص معادل است با نواختن چند ساز، صحبت کردن به چند زبان و… آیا خود این خاص ها یک گروه کاملا معمولی نیستند؟ یعنی گروهی کاملا قابل پیش بینی و مشابه هم که خودشان را «خاص» میدانند.

این سوالها میتواند مجال خوبی برای اندیشه ورزی و مرور سبک و سیاق ما در مواجهه با فرزندمان باشد. با ذکر این مقدمه که بنده مدعی تخصص و تسلط بر علوم تربیتی نیستم و صرفا در مقام یک پدر دغدغه مند که «خودم به باورهای خودم عمل میکنم» چند سطری به نظرم آمد که عرض کنم:

تعریف انتزاعی

 

اگر این فرض رو بپذیریم که «شخصیت»  به معنای پیدایش و پرورش خصایصی است که «شاخص» و «ممیز» میان «من» و «دیگری» است و اساساً ما همدیگر را به همین «ممیز»ها و تفاوتها میشناسیم. به عنوان مثال شما در معرفی یک «شخص» به اوصاف عمومی اون اشاره نمیکنید. مثلا در اشاره به من برای معرفی نمیگید «مرد»، «ایرانی»، «انسان»، «آدمیزاد» چون اینها مصادیق متعدد داره بلکه به چیزی معرفی خواهید کرد که «خاص» هست پس میتونیم نتیجه بگیریم «همه خاص هستیم» یا لازمه «شخصیت» داشتن «خاص» بودن هست.

بنابراین «خاص» بودن نقص نیست بلکه نقص در این گزاره است که: «فقط من خاص هستم». تربیت یک آدم «معمولی» به این معناست که فرزند ما (و مهمتر خود ما) بدانیم که «خاص بودن خصیصه معمول آدمی است» و همه خاص هستند. به عبارت دیگه این تفکیک خاص/معمولی در حوزه رابطه ما با «دیگران» کارکرد داره.

فائده عملی

 

حالا با عبور از این تعریف ، باید برسیم به فائده عملی آن. به نظر می رسد مهمترین اثر عملی این دیدگاه در تربیت یک فرزند معمولی «عدم رقابت» هست.

فرض بکنید دوندگانی که در مسابقات یک نفره شرکت کرده اند. هیچ کس قرار نیست از دیگری جلو بزند چون هرکس خاص هست و در پیست و زمین استعدادها و توانمندی های خودش خواهد دوید.

فائده عملی دوم نقد «الگوی جامع» هست. یعنی هیچ کس نمیتونه اسوه جامع و تام برای دیگری باشه. ما در کلیات میتونیم از تجارب نسلهای سابق یا متفکرین و اندیشمندان استفاده کنیم اما در برابر هیچ الگویی قرار نیست به «همان شدن» و دقیقا مشابه الگو شدن فکر کنیم

اگر این توضیحات رو پذیرفته باشیم، دقیقا شیوه متداول در تربیت فرزند خاص  (مثل آموزش انواع سازها، انواع مهارتها، چند زبان و… ) مغایر «خاص» بودن هست چون بر اساس رقابت و پذیریش یک الگو واحد به عنوان «موفق» چیده شده. فرزند ما اگر به کسب فهرستی از مهارتها برسد و از دیگران پیش بیفتد خاص میشود.

پاسخ دهید