مرگ تدریجی پرستاران تمام وقت

مرگ تدریجی پرستاران تمام وقت شرح یکجانبه توفیق‌ها، شدن‌ها و کامیابی‌ها، تصویر ناقصی از یک زندگی واقعی است. واقعیت این است که خیلی وقتها هم نمیشود که نمیشود! باید ناکامی‌ها و شکست‌ها را هم پذیرفت. قبول اینکه مشکلی هست و ما نتوانستیم آن را حل کنیم، اولین قدم برای حل مشکل است.

یک جمله خیلی صادقانه و ساده‌ای را بگویم که شاید در هیچ ژورنال علمی و کتاب آکادمیکی با آن برخورد نکنید. آن جمله این است: «والدین فرزندی با بیماری مزمن بودن آنقدر سخت است که مرگ برای شما میتواند به اندازه یک بازنشستگی پیش از موعد دلچسب و تسکین بخش باشد» من تردید ندارم این جمله بارها از ذهن پدر و مادری که پرستار فرزندی با بیمار مزمن گذشته است که اگر احساس تعهد و مسئولیت نسبت به فرزندشان نبود، مرگ را به چنین بودنی ترجیح میدادند. البته این فقط گمانه زنی نیست و من این جمله را بارها از زبان مادران و پدران به ستوه آمده شنیده ام که «کاش مرده بودم و نمیدیدم»، «خدایا منو مرگ بده راحتم کن» و نظایر اینها

این جمله را نگفتم که حس #ناامیدی را به شما منتقل کنم بلکه صحبت از #خستگی عمیق و ممتدی هست که شما را با #مرگ_تدریجی روبرو میکند و طبعاً مرگ آنی بر آن شرف دارد. قطعا برای محقق، دکتر، پزشک و پرستاری که در پایان شیفت کاری‌اش، بیمار را به نفر بعدی تحویل میدهد و به زندگی خودش برمیگردد درک یک مسئولیت بدون قابلیت شیفت، ملموس نیست. به همین جهت چنین جمله صریح و لُختی را در هیچ کتاب علمی نخواهید دید. حتی ناظران و همراهانی که از سر لطف به عیادت و احوال جویی می آیند هم بالاخره در وقت مشخصی به #زندگی برمیگردند و خودشان می شوند.

بگذارید یک مثال ساده بزنم، هرکدام از ما #نقش های مختلفی در زندگی داریم که تامین کننده بخشی از نیازهای روانی و ذهنی ما هستند. نقش #دوست #مشاور #مدرس #محصل #مدیر #کارمند #کاسب و… که اضافه می شود به نقش های خانوادگی نظیر #همسر #والد #فرزند و… شما زمانی که یک فرزند با بیماری مزمن دارید گویی با نقشی روبرو هستید که مثل یک هیولا، همه نقشهای دیگر را می بلعد و شما در ازای از دست دادن تمام این نقشها فقط با یک نقش باید زندگی کنید و آن هم #والد_فرزند_بیمار هست. علت اینکه به #مزمن بودن بیماری تاکید دارم آن است که هم حساسیت نقش و هم مدت آن را نشان دهم یعنی شما به مدت چند سال باید در این وضعیت #زندگی کنید یا لااقل به چیزی شبیه زندگی ادامه دهید. قربانیان این مرگ تدریجی فقط والدین بیمار نیستند بلکه خواهران و برادران دیگری که عملاً #مادر_کافی و #پدر_کافی خود را از دست خواهند داد نیز وضعیت اسف باری دارند.

نگهداری از یک بیمارمزمن اینطور نیست که شما فقط هرازگاهی قرص بدهید، یا چک‌آپ دوره‌ای داشته باشید. نوسان مستمر شرایط، اضطراب و غیرقابل پیش بودن زندگی، اقامت های بلندمدت در بیمارستان، نگهداری‌های روتین و… عملا والدین را به پرستاران بی استراحت مبدل خواهد کرد.

احساس میکنم مانند #ویکتورفرانکل که این شوربختی را داشت تا سالها در اردوگاه نازی ها زندگی اسیر باشد اما پس از بازگشت حرفهای قابلی برای دیگران به ارمغان آورد، از زندگی میان زجرها و رنج‌ها دستاوردهای خوبی به دست خواهم آورد که اگر زنده بازگردم برای دیگران قابل استفاده خواهد بود. عجالتا در مورد مشکل بالا راه حلی سراغ ندارم و تنها کاری که میتوانم انجام دهم، ترسیم واقع بینانه و بدون #قهرمان‌پروری و #سوپرمن‌سازی از زندگی والدین کودکانی است که بیماری مزمن دارند.

اگر تجربه و پندی واقعگرایانه دارید، به کمال شوق شنوا هستم

6 دیدگاه

  1. عاطفه می گوید :

    خستگي هاي شخص با بيماري مزمن هم به مرگ تدريجي منجر ميشه؟ حس و حال خود بيمار اينجور مواقع؟
    حس ميكنم خيلي تفاوت هست بين والدين فرزند بيمار با سن كم بودن يا والدين فرزند بيمار با سن بيشتر و مستقل بودن، درسته؟

  2. عاطفه می گوید :

    و اما براي اين خستگي راهكاري هست؟ گمان نميكنم
    فكر ميكنم خدا بنده اي رو اينگونه خسته خواسته

  3. حورا می گوید :

    والد بودن به اندازه کافی سخت و توانفرسا است، چه برسد به اینکه نقش پرستاری هم به ان اضافه شود. خداوند به شما توان مضاعف عنایت کند.
    پسر من اختلال بیش فعالی نقص توجه دارد، و همین اختلال به ظاهر ناچیز، توان و انرژی و وقت مرا به شدت محدود کرده، قابل درک است که چقدر والدین فرزند دارای بیماری مزمن به استراحت و فراغت از نقش خود احتیاج دارند…

  4. .... می گوید :

    (نمی‌دونم این نظر اصلا به این پست مربوط هست یا نه)
    یادم هست سال‌هایی که از رنج‌ها هم می‌نوشتید چقدر قابل لمس و شفاف می‌نوشتید. از یک‌جایی به هر دلیل قابل احترامی تصمیم گرفتید در مورد جزییات سکوت کنید. قصد دخالت ندارم و مطمئنا منطق شما بسیار قوی‌تر از نظر من هست. فقط خواستم بگم همه این پدر و مادرها مثل شما نعمت این قلم دلنشین و قدرت انتقال احساس یک واقعه یا روند فرساینده رو ندارند. هر کسی این مطالعه و آگاهی رو نداره و نمی‌تونه با یک فایل تصویری کمتر از یک دقیقه‌ آموزش بده چطور می‌شه هراس از کودک رفع کرد. یا چطور در قالب داستان مهارت‌ حل مساله یا خلاقیت رو یاد داد. یا یک کتاب داستان کودک در جزییات چقدر مرتکب اشتباه می‌شه. یک دیالوگ ظاهرا ساده فیلم چه اثری می‌تونه روی یک خانواده بگذاره. فایل‌ها و اطلاعات و تجربه‌های شما حتی می‌تونه تبدیل به یک شبکه تلویزیونی اینترنتی آموزشی بشه.
    شاید یک روزی پرستار یا پزشکی بیاد و بخونه و تا حدی بفهمه چه بر این پدر و مادر و کودک می‌گذره و رفتارش رو تغییر بده. یک کمپینی تشکیل بشه یا انجمن حمایتی بشیم که خواستار تغییر رفتار و حمایت از سلامت روان این بچه‌ها و خانوادشون باشیم. حداقل یک مقدار از این بار روانی که از جامعه داره تحمیل می‌شه کم بشه و خراب نشه روی این وضعیت بسیار دشوار زندگی‌شون.
    و البته همه این‌ها انرژی روانی زیادی نیاز داره که امیدوارم خدا با سلامتی علی عزیزمون و لطف خودش براتون ایجاد کنه.

  5. فاطمه می گوید :

    سلام
    به عنوان يك مادر ميتونم درك كنم كه درد جانكاه و سختيه
    تنها راه حلي كه به ذهنم ميرسه پذيرفتن بيماري و سعي در ادامه روال زندگي با در نظر گرفتن شرايط و ملزومات اون بيماريه
    روزهاي عادي و اروم براي حفظ ارامش بچه و پدر و مادر خيلي لازمه
    تا اونجايي كه توان بدني و يا احتياط و شروط پزشكي اجازه ميده داشتن تفريحات و يا سفرهايي هر چند كوتاه و محدود
    روزهاي تلخ و دردناك بيمارستان هم با اسباب بازيها و يا هم نشيني و همبازي بودن با بقيه بچه هاي بخش ممكنه بهتر بشه
    كاش اتاق بازي در بيمارستانهاي ايران تعبيه بشه براي حفظ روحيه بچه ها
    و در اخر فكر ميكنم والدين فرزند بيمار بايد تحت نظر روانپزشك باشن و يا شايد گاهي ارام بخش استفاده كنن
    حجم و شدت درد خيلي زياده ،فقط خدا چاره كاره

  6. ... می گوید :

    سلام
    با خواندن ماجرای علی شما انگار کودکی ام مرور می شود البته با تفاوت هایی در نوع بیماری و اندازه درد و رنج

    پاسخ این مطلب رو در مطلب بعدی کانال تلگرام دادید. و چه قدر هم خوب دادید.

    این داستان هم به پایان می رسد به شکلی که هم رشد برای علی است که در آینده خواهید دید، هم شما و هم مهربان بانو. ان شاء الله با خیر، عافیت و سلامت

    چیزی هم که شما نام مرگ تدریجی بر آن گذاشتید با مرور احوالات مادرم و البته خودم، نامش را میگذارم «شدن»
    شدن و صیرورتی که از هیچ راه دیگری مادرم و مرا به اینجا نمی رساند.

    الحمدلله

دیدگاهتان را بنویسید