زنگار

پسرجانکم!

آدم رفته رفته زنگار میگیرد، انگار روی آینه خاک نشسته و کم کم از انعکاس حقیقت خود باز میماند.

میدانی زنگار یعنی چه؟

یعنی همه آنچیزهایی که «خودت» بودی اما برای دیگران از آن گذشته ای. خواه ناخواه در مسیر زندگی به واسطه ترس‌ها، تشویق‌ها، نگهداشتن آدمها، موقعیت‌ها و موفقیت‌ها در کنار خود به این نتیجه خواهی رسید که تکه‌هایی از خودت را کتمان کنی.

این بلای مشترکی است که از ظلم تا عشق، یکسان بر سر ما آدمها خواهند آورد. از حاکم ظالمی که تو را به کتمان خودت ناچار میکند تا معشوقه دلربایی که تو را به قیچی زدن اضافاتت ناگزیر میکند، همه و همه موجب میشوند که تو زنگار بر جانت بنشیند و آهسته آهسته در میان سالی در میابی که دیگر از تو چیزی باقی مانده که همه چیز دارد و کلی لوح تقدیر و مقام و مدرک و مدال را در خورجین ریخته اما … اما … «خودت» نیست.

از من کمکی بر نمی‌آید و شاید بزرگترین لطفم این خواهد بود که کمترین نقش را در قیچی کردن تو داشته باشم. فقط خواستم برای روزهای جوانی این را یادت باشد که «تو میخواستی مزرعه دار باشی» و در تمام سالهای کودکی که زلال ترین انعکاس از تو را میتوانستم ببینم، در پاسخ شغل مورد علاقه گفته ای «مزرعه دار». این یادآوری شاید در آینده به دادت برسد و بتوانی خود واقعی ات را پیدا کنی.

باشه بابا؟

#آقای_کوچک

#باباگفت #رمضان

 

دیدگاهتان را بنویسید