شكستن

پسرجانکم!

عزیزترینم … میدانی فرق پادشاهان سفاک و خونریز و حاکمان ریاکار و مستبد، با پیامبران در چیست؟ سلاطین فاجر و فاسق، در حالی بر مردم حاکم شده‌اند که بر خودشان حاکم نیستند. آنها بر پیرامون خود مسلطند اما بر نفس خود نه. اما پیامبران، ابتدا بر خودشان تسلط یافته‌اند و سپس بر اطرافیان خود.

پیامبران آنقدر بر خود سلطه دارند و آنقدر به منِ‌شان «نه» گفته‌اند که دیگر «نه» شنیدن از دیگران زخمی‌شان نمی‌کنند. آنها خودشان را با «بله» یا «نه»ی این و آن هدایت نمیکنند بلکه خودشان را به هدایتگری سپرده‌اند که واری رد و قبول این و آن است.

علی‌جانم … تو شاهد پدر دستفروشی بودی که در خیابان از مردم تقاضا میگرد «آقا از ما گل میخرید؟»، «خانم از ما گل میخرید؟» و باز هم تو شاهد بودی کسانی آمدند و با روی باز خریدند، کسانی نخواستند و بازهم با روی باز نخریدند و اما کسانی هم سعی کردند حتی ما را نبینند و رویشان را برمیگرداندند. و علی … ما هنوز زنده‌ایم، حالمان خوب است و گلهایمان را هم فروختیم. ما توانستینم با این «ندیدن»ها و «نه شنیدن»ها، خوب باشیم و لبخندمان را گم نکنیم.

وقتی پرسیدی، چرا بعضی‌ها صدای ما را نمی‌شنوند؟ وقتی باصدای نازکت داد میزدی «گل میفروشیم»، وقتی ذوق مقبول افتادن را میدیدی، وقتی تلخی دیده نشدن و مردود شدن را میدیدی، وقتی بعد یکساعت پرسیدی چقدر فروختیم، گفتم به اندازه نصف عروسکی که صبح دلت خواست و فهمیدی، چقدر سخت میشود به آرزوها رسید. وقتی چیزهایی را لمس میکردی که در هیچ کلاسی نمیشد آموخت، فهمیدم ما تجربه خوبی را گذراندیم.

پسرکم، چقدر سخت بود … چقدر سخت بود … در پدرت، چیزهایی درهم شکست و فروریخت که «من» نبودم بلکه بارهای اضافی بود که سالها با خودم بر دوش میکشیدم. درهم شکست تا «من» نفسی بکشد. ساده‌تر آن است که در مسیر زندگی، بارهای زائد را برنداری. اما اگر برداشتی، تنها راه آن است که نقاب‌ها را بشکنیم والا حقیقت زندگی را نخواهیم دید. ما، نه لباس فاخریم، نه ماشین گران قیمت، نه کار پر طمطراق، نه مقام و ثروت … ما آنچیزی هستیم که پس از شکستن همه اینها، از ما باقی خواهد ماند. مانند دانه‌ای که پس از شکستن پوسته، زنده خواهد شد.

باشه بابا؟

#آقای_کوچک

#حسام_الدین_ایپکچی

#تربیت_حریت #گلفروش #دستفروش #پدرپسر #باباگفت

دیدگاهتان را بنویسید