ريزشادي

پسرجانکم!

​ریسمان شادیهایت را به سنگ بزرگ نبند. # بادبادک از سبک بودن است که پرواز را تجربه میکند. اگر شادمانی را متوقف به رخدادهای بزرگ کرده باشی، آنقدر در انتظار #شادی فرتوت و خسته خواهی شد که اگر هم برسد زمان شادمانی، دیگر میل و حال حظ بردن از آن را نخواهی داشت

قبلا هم برایت گفته ام، من اینجا تو را نصیحت نمیکنم بلکه فهرستی از اشتباهاتم را برایت مینویسم به آن امید که تو عمرت را صرف اشتباهات جدیدتری کنی و آنچه من آزموده ام را حتی المقدور دوبار طی نکنی. من همیشه فکر میکردم باید # رهبر یک نهضت بزرگ اجتماعی باشم، یا # مرد یک عشیره، یا پیشدار یک جریان بزرگ اجتماعی یا در راس یک کارتل بزرگ # اقتصادی و خب … هیچکدام از اینها نشد و از این به بعد هم اگر بشود چندان برایم طعمی ندارد

برایت قابل تصور نیست موکول کردن رضایت از #زندگی به چنین اهداف هیولایی چقدر شادمانی را سخت میکند و این کجراهی بود که بعد از بلوغ ایجاد شد والا در نوجوانی همینکه در بازی عصرگاهی بتواند دو بار توپ را از بین دو پاره آجر عبور بدهم و نعره بکشم که گگگگگلللل برایم کافی بود. اگر دست برقضا دخترک همسایه هم پشت پنجره بود که راضی بودم برای همین تنها تماشاگر، روی آسفالت تکل هم بزنم! اما از #بلوغ، انگار با تربیت صحیحی روبرو نبودم که ماحصل شد این تذکراتی که برایت مینویسم

حالا که جوانی را تقریبا سپری کرده ام و ساحل میان سالی را میبینم که چند سالی دیگر مرا تحویل خواهد گرفت، میبینم شادمانی همین کتاب ِخوشخوان است و یک #آهنگ ملایم و عکسهای پسرکی که دیگر در قطع پرسنلی باید #عکس بگیرد. همین ریزشادی ها را روی میز کار پخش میکنم و برایت مینویسم: ریسمان شادیهایت را به سنگ بزرگ نبند …

باشه بابا؟

#آقای_کوچک

​ #حسام_الدین_ایپکچی​

#باباگفت #

​تربیت_حریت #کتاب #تولد #تربیت #کودک

دیدگاهتان را بنویسید