مرگ

پسرجانکم!

مرگ، یک حقیقت کتمان ناپذیر و غیرقابل فرار است و به همین جهت ترس از مرگ را یکی از چهار رنجی میدانند که مبنای تمام ماتم ها و غصه های آدمیزاد است. یعنی خیلی از ترسهای دیگر مانند، ترس از بیماری، ترس از جدایی، ترس از کهولت و… ریشه در همین ترسیدن از مرگ دارد. خب، چرا مرگ ترسیدنی است؟ من قصد ندارم تو را به جواب برسانم و همه یادداشتها فقط در حد انگشت اشاره ای است که نشانی پاسخ را به تو بدهد. تو باید یاد بگیری که این پاسخ نیست که به تو میرسد بلکه این تو هستی که به پاسخ باید برسی

اما در این جمله فکر کن: تمام ترسهای مرگ، ترسهای زندگی است. تمام آنچه در مرگ غیرمترقبه است، در همه گذران عمر تکرار میشود. ما بارها میمیریم، بارها با آن غافلگیر میشویم و بارها پس از مرگ در مرحله جدیدی از زندگی مان متولد میشویم و هرگز و هرگز نمیتوانیم به زندگی پَسین برگردیم. هر ثانیه ای که می رود، تمام شده است و هر ثانیه ای که میرسد، قیامت ثانیه قبلی است

میدانی علی چه شد که اینها را برایت نوشتم؟ امروز سوم تیرماه نود و هفت، ناگهانی و اتفاقی، چشمم به عکسی افتاد که برمیگردد به دو ماه قبل از تولد تو یعنی اواخر زمستان هشتاد و هفت. با دلی پر شور و سری پر سودا و لبریز از اعتماد به شیرینی روزگار مشغول جولان هستم و انبوه تحسین و تشویق را جایزه میگیرم. روزهای تنگ دستی گذشته است و زندگی به سامان رسیده. حسب ظاهر همه چیز خوب است و تنها پسرکی کم است که چند هفته دیگر به دنیا خواهد آمد و هشتاد و هفت با همین آرزوهای بلند تمام شد

اما جوانی که در این عکس ایستاده، چند ماه بعد، یعنی در بهار هشتاد و هشت تمام میشود. انبوهی از رخدادها دست به دست همه داد، از تولد پسرکی با داستان بلند و پر فراز و نشیب و انبوهی از تحولات و محدودیتهای اجتماعی و… آن مَرد مُرد و مَرد دیگری متولد شد. مانند میوه ای که میشکند، تا دانه ای بماند، دانه ای که میشکند تا جوانه ای بماند و جوانه ای که میمیرد تا نهالی بروید و نهالی که تمام میشود تا درختی بماند و درختی که میوه میدهد تا میوه اش بمیرد و دانه ای بماند و… هستی را اینگونه نوشته اند که روییدن در هر مرحله، نیازمند شکستن در مرحله سابق است. من از شکستگی خود رنجیده و ناراحت نیستم. رسم ِ رسیدن همین است و باید کشید. علی، علی جانکم ؛ اگر با شادی و بشکن بشکن، شکستن را بپذیری، همه زندگی را با لذت خواهی بلعید و اگر در برابر این شکستن، مقاومت کنی با ذلت و محنت خواهی شکست. پس بپذیر … بپذیر … بپذیر!

باشه بابا؟

دیدگاهتان را بنویسید