آخِیش

 

پسرجانکم…علی ِ من …هستی ، همین دنیا نیست و تردیدی ندارم که جهانی پس از آن خواهد بود . به ساده ترین برهان برایت بگویم . هستی یک جوانی به من ، یک کودکی به تو بدهکار است و رسم روزگار آن نیست که آفرینش را به کسی مدیون باقی گذارد . پس باید جایی باشد که در آن تو کودکی کنی و من جوانی

به گمانم جهان دیگری خواهد آمد که در آن تولقمه ها را بی اضطراب نمک نوش جان کنی. جهانی که در آن آب ، جیره ندارد که مبادا وَرَم کنی. جهانی که در آن پدری به پسربچه بازیگوشش نخواهد گفت نَدو و نَپَر و بازی نکن. که این نهی را هیچ حیوانی به فرزند خود نگفته است که من انسان باید به فرزندم بگویم ، مبادا که مبادا بشود

و من در آن جهان دیگر ، هرگز پدر نخواهم بود . و من در آن جهان دیگر ، هرگز نقش مردی که شانه هایش نمی لرزد و اشک هایش نمیریزد را بازی نخواهم کرد . و من در آن جهان دیگر ، کلاه خود ، سپر و زره پوش خود را بیرون خواهم آورد و کتمان زخم هایم را ترک خواهم کرد. و من در آن جهان دیگر ، بیخیالِ نقابِ جنگجوی ایستاده با لبخند

کودک یتیم درونم را راهی کوچه و خیابان خواهم کرد .

به خانه خوش آمدی پسر … و جهان دیگری باید باشد که برخلاف این لحظه و اکنون که من به بدرقه تو ایستاده ام ، تو مرا به آن بدرقه کنی .  جهان دیگری که در آن به جای تمام این سطر های نوشته و هزاران سطرهای نانوشته بگویم : آخِیش … آخِیش …

باشه بابا؟

پایان تیرماه نود و هفت

دیدگاهتان را بنویسید