خودت

پسرجانکم!

همه کودکان از جمله تو از آنجایی که به مبداء هستی بسیار نزدیکتر از من هستید، به همین سبب میتوانید منبع مناسبی برای دانستن آنچه نمیدانم باشید. مانند صف پر ازدحامی که خبر را از آنهایی که جلوتر هستند باید گرفت و شما زلال ترید و به همین سبب هر وقت با بچه ها هم صحبت هستم گوشهایم تیزتر از همیشه است تا ببینم چه اشاره ای را سوغاتی آورده اند.

از جمله همین دیروز که به زیارت رفته بودیم. خوشحال بودم از اینکه با تو راهی این امامزاده متروک اما پر راز و رمز میشدم که سالهای متمادی از نوجوانی ام را در آنجا آرام گرفتم. برایت تعریف میکردم که این کوچه چطور بود و ان درب چگونه بود و این چنار چقدر قدمت دارد و… تا رسیدیم پای بقعه کوچک که دیگر برخلاف قدیم چوبی نبود و یک ضریح جمع و جور جایش را گرفته بود.

پایین پا نشسته بودم و در خودم مشغول که پرسیدی امامزاده اون داخل دفن هست؟ و من گفتم نه، زیر این ضریح و تو بلافاصله دراز کشیدی و گوشت را چسباندی زمین. پرسیدم علی چرا روی زمین دراز کشیدی و گفتی میخواهم صدای امامزاده را بشنوم. تو قبلاً صدای امامزاده را شنیدی؟ گفتم نه! و با تعجب پرسیدی مگر تا بحال نیامده بودی؟ و من گویی ناقوس دیگری در سرم به صدا درامد که چقدر ما از هستی به ناچیز قانعیم. پذیرفته ایم که نباید بشنویم و برایمان سوال نشده است که چرا تا کنون صدایی نشنیدیم!

اما علی، این را نوشتم که یک یادگار کتبی برایت باقی بگذارم. یک یادگاری از خودت. وقتی همگان راهی را می روند و نمیشود، یعنی راه شدن همانی است که همگان نمی روند. در سن کودکی آنقدر خود ِخودت زلال و بدون پرهیزهای بیهوده است که با جسارت ایده ات را عملی میکنی. وقتی همه نشسته اند و نشنیده اند، شاید راه شنیدن افتادن باشد.

باشه بابا؟

دیدگاهتان را بنویسید