تعادل

پسرجانکم!

میدانی علی؟ کودک یا فرزند بهترین هدیه و رخدادی است که میتوان در بزرگسالی با آن روبرو شد. مانند رساندن اکسیژن به کسی که در زیر دریا غوطه می خورد. بازگشت به کودکی دقیقا همان چیزی است که ما در جوانی و میانسالی به آن نیاز خواهیم داشت. چیزی از جنس مواجهه با خود ِزلال و منهای رودربایستی ها و پرهیزهای زائد.

مثلا همان جمعه که به معبد نوستالوژیک روزهای نوجوانی‌ام رفته بودم و با تو پای آن بقعه کوچک هم صحبت بودیم، من به ادب نشسته بودم و تو دراز کشیده بودی تا صدای او را بشنوی و بعد هم سرت را بر پای من گذاشتی و طبق معمول گفتی «بلند بگو»

یک حاشیه بگویم : جمله «بلند بگو» برایم خاطره است و چه خوب که در خاطرات تو هم بنویسم. بارها میگفتی نماز را بلند بخوانم که بشنوی و با نماز ظهر و عصر مشکل داشتی که چرا بلند نمیخوانی که بشنوم. هنوز به سنی نرسیده ای که براید بگویم در تجلی خورشید، ذکر باید خفی باشد و در خفای خورشید ذکر باید متجلی شود. آن روزهم در حرم گفتی که دعا را بلند بگویم.

بلند گفتم و  رسیدم به این دعا که «امام_رضا، بخواه که ما بیاییم مشهد  و تو یکباره به اعتراض گفتی! نه امام رضا، بخواه که ما بریم کیش! آن لحظه نتوانستم نخندم اما چند ثانیه بعد خنده روی لبم خشک شد. نه برای محدودیتمان در سفر و آخرین سفر کیش و آن خاطرات ِناتمام. بلکه برای خامی خودم …

ما در سرشت کودکانه ء خود تک بعدی نیستیم و به تعادل سراغ تمام نیازهایمان می رویم. این بزرگسالی است که آنقدر غبارگرفته که ما گاه دلمان چیزی میخواهد و زبانمان چیز دیگری طلب میکند. فکر میکنم حق با توست، من هم ترجیح میدهم از امام رضا تفریح ، شادی و حس_خوب بخواهم. شاید هنر زندگی کردن همین برقراری توازن میان شئون مختلف است. در اعتدال باش پسر …

باشه بابا؟

دیدگاهتان را بنویسید