نقش‌ها

گذران عمر مجالی است برای چشیدن نقش های مختلف زندگی. اولین نقش اجتماعی را زمانی باور میکنی که باید نام‌ت را در مقابل نقش ِ مدرسه‌ای ات یادداشت کنی. آنجا که بالای برگه های امتحانی نوشته است:

نام دانش آموز: – – – – – – – – کلاس : – – – – –  شماره صندلی: – – –

سالها و سالها در همین نقشه سپری می شود و فقط آنچه عوض می شود عدد ِ «مقطع» است و البته شماره صندلی که مانند یک سلول انفرادی است. اگر امتحان خارج از مدرسه باشد که کار سخت تر هم خواهد شد. ازدحام پشت شیشه‌ای که شماره ها را ثبت کرده و من هربار چند قدم که دور می شدم تردید وجودم را فرا می گرفت که آیا درست دیدم و دوباره بر می‌گشتم …

امتداد این نقش آنقدر طولانی است که دیگر ترتیب آن را حفظ می شوی و هرجا هست نام و نام خانوادگی: – – – – – – – – و نام پدر: – – – – – – – بی هیچ درنگی جای خالی را مینویسی و قصه آنجا خنده دار می شود که بعد از سالهای سال رعایت باورت نمی شود که حالا زمانی رسیده است که باید نام خودت را در مقابل «نام پدر» بنویسی! خنده دار است … نه؟

بارها این اشتباه تکرار شد که نام تو را نوشتم و در مقابل «نام پدر» هم نام پدرم را نوشتم به شیوه تمام دو دهه قبل! بعد می دیدم این وسط جای یک «حسام» خالی است و تازه کار به تصحیح می رسید.

آهسته آهسته عنوان تغییر می کند و حالا نام «من» می آید در مقابل «نام دانشجو» و شماره دانشجویی می شود یک هویت عددی که باید سالها با خودت حمل کنی. خیلی تجربه با ابهتی بود. خاصه در روزگار ما که فقط برخی دانشگاه قبول می شدند و واقعا این گزینه نیز محتمل بود که هیچ دانشگاهی پذیرفته نشوی. پس نقش اجتماعی «دانشجویی» برای خودش جلال و جبروتی داشت.

اما هیچ نقشی بر تر از آن زمان نیست که به تو می گویند هرکجا نوشته است «زوج» را امضا کن! نقش ِپر افتخاری است.  گویی حالا زندگی ات به معنا رسیده است و می‌توانی «مرد» بودن را تجربه کنی.

Sad-man

اساساً تجربه نرینه‌گی نیاز به ازدواج ندارد و می شود آن را با روابط آزاد چشید اما تجربه مردانگی نیاز به قبول «مسئولیت» دارد. نماد نرینه‌گی آلتی است مشترک میان تمام نرینه‌ها اما نماد مردانگی شانه است! و جایی یافت نمی شود الا در انسان ِ‌انسان! یعنی مشابهش را در هیچ گونه ای از حیوانات نمی تواند دید. شانه ای که زیر بار سکوت می رود و یا پناه ِسر ِآسیمهء پریشان مویی می شود. تا آن روز که امضاء میکردم نقش شانه برایم همین ها بود. اما سالها بعد فهمیدم شانه ِمردانه نقش دیگری نیز دارد و آن لرزش ناپیدایی است که جور ناله‌های از گلو بیرون نیامده و ضجه‌های در قلب خفته را هم باید بکشد. گاهی شانه تنها نمادِ درد ِ مرد است. چه آنجا که می لرزند چه آنجا که هلال ماه در هم می‌آید سایه بانی می شود بر سر آوار ِحرفهای فروریخته در سینه.

یک دیدگاه

پاسخ دهید