لبه دنیا

همین امروز … یعنی سوم تیر ماه یکهزار و سیصد و نود و پنج شد دقیقا نه ماه. وقتی می گویم نه ماه یعنی سه فصل… یعنی پاییز، یعنی زمستان، یعنی تابستان. یعنی در هجوم باران ، سوز یخبندان، دبش بهاری، بهشت اردیبهشتی. یعنی عزا، یعنی ولادت یعنی شهادت یعنی همه نوروز یعنی رمضان … یعنی رمضان. وقتی میگویم نه ماه از سوم مهرماه نود و چهار تا امروز . نه ماه یعنی یک سیر طولانی از نطفه تا جنین … از قطره تا آدمیزاد … یعنی از همان تاریک ترین شب زندگی تا اکنون که این کلمات را بر صفحه موبایلم ثبت میکنم …

این نیمکت امروز شد نه ماه ... اقامتگاه روزهای سرد و گرم روزگار معبد چوبی من ...

این
نیمکت
امروز شد نه ماه …
اقامتگاه روزهای سرد و گرم روزگار
معبد چوبی من …

نه ماه است که من یک روز در میان و گاهی دو روز درمیان ساعتها و ساعتها و حداقل سه ساعت ممتد… سه ساعت به عمق سالها به عمق یک عمر. سه ساعت در میان چهره های رنگ باخته و بغض کرده و هق هق کودکان ناتوان، صورتهای سیاه شده از اشک پسران و موهای ژولیده از بی تابی دختران، میان تخت هایی که خالی میشود و تنها عکسی و مادر داغدیده ای می ماند … مادر … مادر … نه ماه میان مادران سوخته با صورتهای بی رنگ و لعاب و آن مانتوها صورتی و بدرنگ ترین صورتی … صورتی با طعم ماتم. با دمپایی های بی تلق تلق و چشمان نگران …
نه ماه است که مقیم بیمارگاه و دردستان … گوشه ای و کنجی خزیده ام تا نزدیکترین نقطه به تو باشم بر این باور که رنج تو صدای خداست و من سراپاگوش؛ آمده ام تا بشنوم. روزهای اول فراری از نگهبانان بیمارستان و حالا انقدر مقیم شده ام که شده ام یکی از خودشان و داخل بخش کنار تخت تو و کنار آن دستگاه با بوق های دلهره آورش و خون … و خون …
علی اینطور نمیشود … کلمات کم هستند. من نه ماه است که در لبه دنیا اقامت دائم دارم. آنچه من در ساعتها سکوت بر نیمکت بیمارستان دیده ام را حتی با اقامت دائم در بخش ها نمیشد دید. بهت غیرقابل وصف مردمان حیران در محوطه آن زمان که بنز نقره ای وارد میشود. نگاههای معنا دار پدران و دستان لرزان مادرانی که کودکان خود را به بغل میفشرند و گویی خوشند که لااقل مخاطب آن تابوت نقره ای نیستند. حلقه عزا کنجی از حیاط که عمدتا در میان آن زن جوانی خود را میزند یا زبان به ناله باز کرده و فغانش حیاط را پرکرده.
وقتی میگویم لبه دنیا یعنی خط ساحلی برزخ یعنی مشرف به اقیانوس مرگ و این اقامت نه ماهه را با چه سطر و خطی میشود وصف کرد؟
علی … جایی خوانده بودم که میرزا سیدعلی قاضی در پاسخ به ابهام شاگردش در خصوص برخی ادراکات گفته بود من این ها را از سکوت و به خلوت نشستن در وادی السلام دارم و بلا تشبیه که میان خورشید و شب پره نسبتی نیست اما من هم مرهون سکوت این حیاط هستم … هرکس را وادی السلامی در خور اوست
و حالا امروز یعنی دقیقا در نه ماهگی از خودم میپرسم آن قطره مصیبتی که در رحم روزگار تو چکید به کدامین زایش ختم شده است پس از نه ماه. نمیدانم … نمیدانم … شاید ماحصل همه روزهای سپری شده آن است که پس از دنیا در قلبم شیرین تر است از دنیا …

17 دیدگاه

    • مامان فاطمه می گوید :

      سلم آقای پدر صبور
      من مامان فاطمه هستم .امروز بعد از دو سه سال اومدم یهوئی وبلاگتون رو دیدم یاد هاطرات گذشته افتادم .مگر شما هنوز در بیمارستانید ؟

    • مازی می گوید :

      الهی که به حق این ایام گرانقدر و سوز دل بندگان خاص خدای کریم در نیمه ها ی شب همه بیماران شفا یابند بخصوص بیماران منظور وعلی آقای عزیزشفای عاجلشون رو ببینیم
      الهی آمین

  1. سارا می گوید :

    گاهي ازخودم ميپرسم معجزه اگر ازپس اين رنجها نرسد ازكجا خواهد رسيد؟ كاش يك عصاي جادويي داشتم كه همه رنجها را به معجزه مبدل مي كرد كاش قدرت زدودن رنجهاي شما را داشتم…..

  2. مریم می گوید :

    خدا خودش می دونه که هرجا گفتن برای شفای بیماران دعا کنین من علی کوچیکمون رو فراموش نکردم. دیشب هم توی مراسم شب قدر دعاش کردم. و برای شما و مهربان عزیز دعا می کنم که از این آزمایش سربلند بیرون بیاین و به زودی با خبر شفای کامل علی ما رو خوشحال کنین.

  3. neda می گوید :

    vaghean mamnoon ke mano davat kardi,,,emrooz sobh ashk rikhtam va tahsin kardametoon, ashk rikhtam va doa kardam,,,be yadetoonam va omidvaram salem bashe Ali aziz ya agar kesalati hast khooob besh,,,eltemase doa in shab ha

  4. الهام می گوید :

    قطعا که میان خورشید و شب پره نسبتی نیست….
    ولی من هم هر چه دارم از سکوت این خانه است….
    متاسفم
    مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد بی دردی علاجش آتش است

  5. رنگینک می گوید :

    اول: هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت فکر نمی کردم برای خوندن نوشته های پرارزشتون دعوت بشم. بی نهایت سپاس

    دوم: عبارت نه ماه ذهن منو به سمت فرزند نو رسیده رسوند… اما…

  6. مریم می گوید :

    در مدتی که دخترم تو بیمارستان بستری بود ذره ای از این چیزهایی که نوشتین رو درک کردم و آه و ناله مادران رو دیدم. سخت ترین شکنجه دنیاست پای تخت بیماری فرزند نشستن. برای علی خیلی دعا میکنم . کاش درد از بچه ها گرفته میشد و به پدر و مادر می رسید

  7. آني می گوید :

    هر زمان كه دست بردم ديدكاهي براتون بنويسم توي اين مغز كوچيك و بي سوادم نتونستم چند تا كلمه پيدا كنم بلكه مرحم كوچيك باشه بر اين … هر بار پيج اين علي جانِ جانان را باز ميكنم به اين دلخوشم كه خيلييي اميد دارم به معجزه خداي مهربان و با تمام وجودم تمنا ميكنم اين فرشته نازنين را به شما ببخشه و از درگاه بيكرانش سلامتي اش را برگردونه
    آمين يا رب العالمين

  8. سپیده می گوید :

    هر که در این بزم مقرب تر است
    جام بلا بیش ترش میدهند…
    این روزها خیلی فکر میکنم که اگر لایق باشم خدا چطور منو ازمایش خواهد کرد؟
    باید خوشحال باشم از این که الان مورد آزمایش نیستم؟ باید خودمو نزدیک تر کنم؟ بترسم از اون آزمایش؟ انتظارشو بکشم؟…
    امیدوارم خدا تو درک و طاقتش کمکمون کنه…
    یاد حضرت ابراهیم(ع)…
    اگر لایق باشم دعاگوی علی عزیز و شما خواهم بود…

  9. عصرونه می گوید :

    يادمه چند سال قبل علي دفع پروتيين از كليه داشت,الان وضعيتش چطوره. چي شد پيش چه دكتري بردين منم الان يه دختر چهار ماهه دارم كه اونم دفع پروتيين داره

پاسخ دهید