مورچه (۱)

پشت ساختمان ِ شماره ۳ راه باریکی است که ختم میشود به حاشیه شمالی بیمارستان. آنجا دور از هیاهوهای معمول حیاط اصلی و یا حیاط مقابل اورژانس، منطقه‌ای کاملاً دنج است که تنها رهگذران ِ آن پزشکان و پرسنلی هستند که برای پارک کردن ماشین ها گذرشان به آنجا افتاده.

اگر دقیقه ای رسیده باشد که تو به خواب رفته‌ای انگار آرام می گیرم و می توانم بروم چند قدم دورتر تا سری هم به خودم بزنم. طبق معمول کیف کوچک برزنتی ام را به دوشم می اندازم و آهسته آهسته خودم را می‌کشم به آن حیاط خلوت پشتی. پله هایی که میان دو رشته باغچه پر از گل قرار گرفته، امن ترین خلوتی است که می توان دقایقی را در آن سپری کرد. بعد هم دفترم را باز میکنم و نوشتن آغاز می شود. طبق معمول هم قبل از نوشتن نمی دانم چه میخواهم بگویم و حتی گاهی فکر میکنم آیا واقعا حرفی برای گفتن هست؟ اما وقتی آغاز می شود … معمولاً دستم از نوشتن خسته می شود ولی حرف باقی است …

دفترم را می بندم. مثل گربه ای که به هزار زحمت از زیر درب تنگی خودش را به حیاط کشانده، احساس میکنم تمام هیکل‌م را درد گرفته و بر روی این پله‌های سیمانی فشرده شده ام و کش و قوس می آیم که چشمانم می افتد …

علی من مطمئن هستم اگر توهم بجای آن تخت لعنتی الان در این حیاط بودی از دیدن انبوه مورچه‌ها غافلگیر می شدی. ازدحام پر جنب و جوشی از نقطه های سیاه که خط مشخصی را می روند و خط مشخصی را بر می گردند. نا خودآگاه می گویم:

اَاَاَاَ … علی‌ی‌‌ی‌ی‌ی.. مورچه هااا روووو…

کارم در آمده است. در اوج تنهایی، مورچه خودش غنیمتی است. یکی دو پله پایین‌تر می آیم تا نزدیکتر باشم به هیاهوی بی صدای مورچه ها. با چنان جدیتی مشغول کار هستند که گویی اگر زبان داشتند کارشان به ریشخند من می رسید و می گفتند:

تو چه نادانی هستی که بجای چنین جنب و جوشی ، ایستا و راکد به تماشای ما مانده‌ای. آخر به تو هم میگویند خلیفه خدا!؟

از طعنه شان خنده ام می گیرد… نرم و آرام که مبادا دل کوچکشان بشکند می گویم:

مگر فکر میکنی خود خدا مشغول چه کاری است؟ فرض کنیم همین اکنون مجسم میشد و در شمایلی ظاهر می شد و اصلا فرض کنیم یک تشخص می یافت و مثل «کسی» می آمد و کنار من می نشست؛ فکر میکنی به کار من مشغول می شد یا کار شما؟

همینکه بتوانی یک مورچه را در جایش میخکوب کنی نشان دهنده آن است که کلامت موثر افتاده؛ شاخکهایش را تکان می دهد و جدی تر از قبل می گوید؟

کار تو؟ تو الان مگر چه کار میکنی که خدا هم بیاید کار تو را انجام دهد؟ نشستی ای همینجا کنار ما و بی عار مشغول تماشایی. فقط لطف حضورت این است که پایت را گذاشته ای وسط مسیر آمد و شد ما … راهمان را تا حبه‌ها طولانی تر کردی

پایم را کمی جابجا میکنم و می گویم:

باشه باشه … اصلاً بیا در مورد کار شما صحبت کنیم. برنامه یک روز شما چیه؟ صبح بیداری شوید و مانند گروهان به ستون شده ای حمله ببرید حالا از اقبال اگر ران سوسکی قسمت باشد یا خرده نانی. برنامه سال شما چیست؟ نیمی را توشه کردن برای خوردن نیم دیگر که توشه‌ای نیست. مانده شما در این عالم چیست؟ مورچه ای که مورچه ای زایید. مورچه می آیید و مورچه می روید… بیش از این هم هست!؟

منتظر پاسخش نمی مانم … همینکه دیگر شاخک‌هایش از جنب و جوش افتاده کفایت می‌کند تا بدانم همه قواره کوچکش گوش است تا بشنود

اما کار من … من اینجا مشغول عاشقی‌ام. هیچ چیز جز یک «دوست داشتن بزرگ» نمی توانست مرا ساعتها اینجا بنشاند. من اینجا مشغول اندیشه‌ام. فکر میکنم … خیلی فکر میکنم … آنقدر فکر میکنم که حتی توی ِ مورچه ِ صامت هم در ذهن من متکلم می شوی. من آنقدر در خود ساکتم که بی‌صدا ترین اجزاء پیرامونم هم صدایشان شنیده می شود. سنگ، کلوخ، مورچه، برگ، دیوار … و من توشه‌ای را برای پس از خودم می گذارم، توشه ای که خوراک من نیست بلکه سطرهایی است که شاید خوراک مادر به درد فرزند نشسته ای در صد سال دیگر باشد. و مهمتر اینکه قوای هاضمه این توشه اندیشه است. یعنی زیر دندانهای تفکر خرد می شود و از هر خرده‌اش خِرَد نوینی می روید. غذایی که بلع آن به مدفوع هم ختم نمی شود. من اینجا به تماشای خداوندگاری ِ خدا نشسته ام… کاری خود خدا هم به آن مشغول است. و برای خلیفه خدا شدن سوراخ کردن زمین، و برچیدن دانه و اکتفا به لِنگ جدا افتاده سوسک کافی نیست … هست؟

دلم به صورت ِ درهم کشیده اش می سوزد. دلم میخواهد نوازشش کنم اما حیف آنقدر ریز و رنجور است که زیر نوازش انگشتان من در هم می شکند. یکباره خودم هم مبهوت میشوم. سرم را به آسمان نیم ابر و نیم آفتاب بلند می کنم و می گویم … تو مشغول نوازش باش… من به این شکستن ِ ناشی از کوچکی ام راضی ام… کلامم را ادامه میدهم

حالا این حرفها را نگفتم که غصه بخوری …

ادامه دارد شاید

17 دیدگاه

  1. مریم می گوید :

    سلام…
    بینهایت ممنون بابت دعوت…
    خدای را شاکرم که مرا سعادت دوباره داد تا قرار گیرم در قرارگاه شما و آقای کوچک…
    چقدر زیبا بود و غبطه برانگیز؛ «من آنقدر در خود ساکتم که بی‌صدا ترین اجزاء پیرامونم هم صدایشان شنیده می شود»…
    در پناه حق پاینده باشید

  2. زهرا می گوید :

    هرکس به شیوه خودش عاشقی می کنه
    شاید در پس این جنب و جوش خستگی ناپذیر
    مورچه ، عاشق ترین باشه ……

    در بارگاه امام رئوف نایب الزیاره بودیم …

  3. مریم می گوید :

    سلام. از سالها قبل وقتی مطالبتون رو می خوندم هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی خودم هم شاهد درد فرزندم باشم. قصه ما هم از روزی شروع شد که دکتر گوشی رو روی قلب دخترم گذاشت و خبر از دردی عمیق داد.

    • آقایِ‌پدر می گوید :

      سلام … من هم …
      هر وقت از برابر بیمارستانها رد میشدم ؛ فکر نمیکردم لااقل تا پیری گذرم بی افتد و حتی در خیالم هم نمی گنجید که مقیم یکی از همین بیمارستانها باشم آنهم برای فرزند …

  4. فاطیما(یاس) می گوید :

    سلام آقای پدر. سلام مهربان جان، سلام علی عزیزم
    آخ علی جان؛کجا بودی پسر؟دلم برات یک ذره شده بودم. از پارسال تا حالا صفحه تون رو گم کردم. اینستا و وبلاگا رو همه جا رو سرک کشیدم. نبود که نبود…همیشه توی قلبم بودی توی ذهنم…و حتی گاهی ازم میپرسیدن از علی کوچولو چه خبر؟!…هنوزم باورم نمیشه اینجا رو پیدا کردم .باورم نمیشه
    من فاطیمام با اسم کاربری یاس…اگر به خاطرتون مونده باشه…
    علی جان خیلی خوشحالم که هستی ..قربون چشمات

  5. ستاره می گوید :

    سلام آقای پدر
    چه خوب که دارین مینویسین. دوستان از دعوت حرف میزنن ولی راستش من نمیدونم صحبت از چیه. بعد مدتها اومدم و ناباورانه دیدم دارین مینویسین. خوشحال از نوشتنتون و غمگین از اینکه هنوز به بیمارستان رفت و آمد دارین. شما بزرگوار رو که خودتون سمبل صبر و ایستادگی هستین رو دعوت به صبر مسلما خطاست. دلم از اتفاقی که جدیدا دورو برم افتاده غمگین بود که به یاد شما افتادم. یکی از بستگان نزدیکمون ۲۳ سال پیش قطع نخاع گردنی بود و توسط خانوادش پرستاری می شد . ۳۸ ساله بود که این اتفاق براش افتاده بود سه فرزند خردسالش پا به پای بیماری پدر طی کرده بودن دخترها ازدواج کرده بودن و پسر هم ازدواج کرده بود و پیش پدر و مادر زندگی میکرد. به خاطر پدر دنبال کار ثابتی نرفته بود و کار نیمه وقت میکرد تا در خدمت پدر باشه . آب دهان پدر رو به دستمال می گفت و نیمه شب ها برای نرمش دادن بی حاصل به پاهای بیحس پدر که فقط پدر رو از نظر روانی ارضا میکرد از خواب بیدار میشد. داروخانه ای در شهر نبود که پسر رو نشناسه. فارغ التحصیل سخت افزار از خیلی از کادر درمان اطلاعاتش در زمینه بیماریها و توانبخشی بیشتر شده بود‌.جوان ۲۸ ساله که دیگه الان به میانسالها بیشتر شباهت داره با پیکان سفید یخچالی درب و داغانش پدر رو با چه مشقتی سوار ماشین میکرد تغییر و تحولات شهر رو بهش نشون میداد. برای راحتی پدر دست به اختراعات میزد برانکاردی متناسب با شرایط پدر و موقعیت منزل که بشه راحت از حمام به محل خواب پدر آورد و… . وچی بگم از همسر صبورش که با وجود سن و سال کمش چقدر اهل مدارا بود. مدارایی که فقط یه عشق ناب میتونه باعثش باشه. اونهم دوست داشتن آدمی مثل محمد. حالا ۳ _۴ روزه پدر محمد بعد از یک ماه بستری بودن در بیمارستان از دنیا رفته و برخلاف همه اطرافیان که به خاطر محمد خوشخحالن که راحت شده،اما محمد سرگردان و حیران که چی شد که پدر رفت . ۲۳ سال بیمار در کنارش بوده ولی هنوز میگه مرگش مثل خواب میمونه براش. هرکاری میکنه حس میکنه یه کاری رو انجام نداده. روسفید این وادیه ولی هنوز هم از خودش ناراضیه. داستان پسرداییمو براتون تعریف کردم که براتون یه آدم خوب چقدر دوست داشتنیه . چقدر آدم با دیدن یه آدم از جان گذشته و مسئول ومهربان دلش به خدا نزدیک میشه. آقای پدر قطعا شما هم از روسفیدهای مسلم روزگارین. ما دورتون جمع شدیم از شما درس میگیریم . وجودتون برامون نعمتیه که نمیذاره با وجود آلودگیمون خیلی از مسیر دور بشیم اگه شدیم هم تلنگرهاتون حواسمونو جمع میکنه. انشالله دردانه تون هم به زودی زود شفا پیدا کنه و سالهای سال کنار هم به خوشی زندگی کنید.

    • Azra می گوید :

      سلام وای چقد خوشحالم که دوباره پیداتون کردم
      منم گمتون کرده بودم و حتی ایمیل هم دادم بهتون و جویای حال علی شدم
      علی جانم چطوره مهربان جان خوبن

  6. مامان فاطمه می گوید :

    سلام اقای پدر
    دردم با دردت یکی است منم فکر نمیکردم تا عمر دارم دست به دعا شوم برای شفای فاطمه
    حال میخواهم شما را با دعائی اعجاز کننده اشنا کنم خواهش میکنم تشریف ببرید تلگرام حاج اقا حق شناس که بخدا مرا متحول کرد و اگر خدا بخواهد شفای فاطمه ام را ندا داده اند .خواهش میکنم فقط سر بزنید همین .ممنون
    .@
    hghshenas110

  7. shaghayegh(saye می گوید :

    سلام
    هنوز نوشته ها بی نظیرن
    هنوزم مملو از غم و رنجن
    از خدا میخوام غمتونو با شادی وصف نشدنی عوض کنه و حال دل شما و مهربان جان رو خوب کنه

پاسخ دهید