جوانه‌های سکوت

عادت جدیدی نیست؛ یادم هست روزهای مدرسه نیز همین بودم. بالای برگه انشاء می نوشتند «زمان آزمون: ۶۰ دقیقه». به سقف کلاس و تخته روبرو و میز و کاغذ سفید چشم می دوختم. نیمی از وقت می گذشت … ممتحن بارها و بارها می آمد و گاهی به لطف و گاهی به نهیب می گفت «بنویس حسام!» و به لطف فامیلی سخت، همیشه همه مرا به نام کوچک صدا می کرد. این حقیقتی کتمان شده است که «آقای کوچک» خود ِ خود ِ «من» است. بگذریم از نام کوچک، ممتحن را می گفتم …  چند دقیقه بعد دوباره می رسید و اتمام حجت میکرد: «سر وقت برگه رو میگیرم … نگی وقت کم اومد» امان از این حجت‌های ناتمام. حرف ها بی اثر بود. خبرشان نبود که انشاء در سکوت نوشته می شود و آن سیاهه بر کاغذ دیکته ای است که به حد وقت از انشاء بر کاغذ می ماند. سرانجام ثلثی از وقت را دست به کار می شدم و می نوشتم.

انشاء چیزی از جنس آفرینش است. گاه میلیاردها سال عمر زمین باید پیموده شود که چند صباحی آدمیزادی بزاید و بزییَد و بمیرد! حکایت نوشتن ما نیز از همین سنخ است. ماهها نوشته ها در کوچه پس کوچه های مغزی که آسمانش به تری چشمانم نم گرفته به دور خود چرخیده تا سرانجام به دروازه قلم برسد.

و آن سرانجام اکنون است … ساعت یک بامداد هجدهم خرداد یکهزار و سیصد و نود و چهار مقارن با یکم رمضان یکهزار و چهارصد و سی و هفت.

ای ناز تو بهترین سرآغاز      چشمی به نیاز ما بی انداز

5 دیدگاه

  1. mehregan می گوید :

    سلام.
    خدا را شکر که باز هم می‌نویسید. چقدر ناراحت شدم اولین بار که دیدم وبگاه قدیمی رمز عبور می‌خواهد.

    دعاگوی آقای کوچک و خانواده‌اش هستم در این ماه عزیز عزیز.
    شما هم مهمان‌های نوشته‌هایتان را دعا کنید.

  2. مهشید می گوید :

    سلام
    خیلی خیلی خوشحالم ازینکه باز میتونم خواننده این نوشته ها باشم
    سپاسگزار از دعوت شما

دیدگاهتان را بنویسید