رفتن

حالا دیگر با ادبیات جدیدی آشنا شدیم. وقتی ساعتی از بخش بیرون می روی و برمیگردی؛ صورت بهت زده مادرانی که کنار تخت کودکان خود نشسته اند نشان از غوغایی میدهد که در چند دقیقه برپا شده است. اما به رعایت ِ دل ِ کودکان ِ خواب و بیدار بخش؛ هیچ صحبتی به صراحت بیان نمی شود…

چشمانم دو دو میزند به دنبال بچه ها … علی هست … اما تخت بالاسر ! خالی است …

بی هیچ کلامی فقط در چشمان مهربان نگاه میکنم. پرستار آرام زیر گوشم زمزمه می کند «نبودی … ببینی چی شد!». حرفی نمیزنم؛ باورم نمی شود در حدود یک ساعت چنین زیر و زبری شده باشد. زبانم به دندان است و معذبم از نگاه نگران بچه ها … مهربان بی صدا لب می جنباند … «رفت»!

دخترک تخت کناری از سرپرستار می پرسد ، «زهرا کجا رفت» … پرستار جواب میدهد «نگران نباش … بردن اتاق ایزوله … باید اونجا بستری باشه …»

حالا دیگر با ادبیات جدیدی آشنا شدیم … اینجا جایی است که:

رفت ، یعنی مرگ …

 اتاق ایزوله یعنی سردخانه …

وقتی مادری به کودکش می گوید نگران نباش … یعنی می سوزم اما دود ندارد

و آقای ِ کوچک من هیچ نمی پرسد ! نمی گذارد حتی به دروغ بگوییم همه چیز خوب است و نگران نباش … علی ، سکوت …

امروز ، چهارم مهرماه یکهزار و سیصد و نود و پنج … زهرا رفت …

این چندمین رفتنی است که در این ماهها دیده ام ؛ اما زهرا خیلی برایم دوست داشتنی بود. اولین روزی که در این بخش آمدم او تزریق داشت. وقتی سوزن به دستش فرو رفت جیغ کشید : «صلوات بفرست … خدا … خدا … بسم الله … بسم الله … » زهرا کمی شبیه دیگران نبود، شاید از نگاه همه عقب افتاده اما از بس مثل من بود، احساس نزدیکی می کردم … او هم مثل من حوصله اش که سر می رفت با خودش حرف میزد و برای خودش دم می گرفت … اما چون بی خیال دیگران بود، مانند من صدایش را در خودش خفه نمیکرد. خداحافظ زهرا کوچولوی ِ موی طلایی …

18 دیدگاه

  1. الهام می گوید :

    دلم شکست
    لال شدم انگار
    خدایا همه بیماران را شفا بده و زودتر از همه کودکان بیمار را

  2. ... می گوید :

    خدا هست .
    همین کافیه برای قویتر شدن و امید داشتن .
    همیشه فکر میکردم جهنم چه شکلیه چه دردی داره و چطور آدما از شدت درد نمیمیرن تو جهنم ؟!
    امروز چندین ماهه که تو جهنمم ، جهنمی بی رحم و بی عدل ، جهنمیکه بخاطر صبر ،خوبی و وفاداری به اون محکومی …
    اینروزا هر لحظه میمیرم و باز زنده میشم چون باید باشم !!!
    و یاد گرفتم بسوزم ولی آه نکشم تا پاره تنم فقط بخنده …
    خدا هست خدا هست خدا هست …
    قویتر باش بابای آقای کوچک ، خدا با شماست …
    إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا …
    شک ندارم .

  3. هستی می گوید :

    ای خدا
    مگه اونجا چجور بیمارستانیه؟ بیماریشون چیه
    😔😔😔
    الهی که علی به زودی سالم و سرحال مرخص بشه

  4. مازی می گوید :

    خدوندا به حق علی اصغر حسین(ع) همه عزیزان کوچک بیمار رو شفای عاجل عنایت فرما یا الرحم الراحمین یا شافی
    الهی آمین

  5. پگاه می گوید :

    چقدر دردناک برای اون پدرمادرا، برای بچه ها، برای شما و حتی ما.
    چه فرهنگ لغات سنگینی…
    چقدر جا هست توی سینه انسان، مگه میشه همه گرفتار نشن که این حجم خودش رو نشون نده؟! بنظرم همه گرفتار میشن، هرکس به روشی!

  6. سیدهانی می گوید :

    دقیقا یک ماه از این نوشته می‌گذرد
    حالا از خودم می‌توانم بپرسم

    کجایم؟
    کجاست؟

    مرده‌ام یا زنده؟
    خیالم کجاست؟
    آرام جانم کجا؟

    چه‌ها واجب بود، چه بندگی‌ها نکردم…

    چه جهان‌ها خلق نکردم
    چه سکوت‌ها کردم

    چه ظلم‌ها نکردم

  7. سارا می گوید :

    زندگی، گاهی خیلی سخت میشه !! درد نمی دونم وتسه چی هست اما چاره ای جز عبور نیست ،امیدوارم علی جان به سلامت عبور کنه از این دردها بهمراه شما .به امید روزهای آسایش

  8. ستاره مامان دوقلوها می گوید :

    سلام امروز با ناباوري پيدايتان کردم تو اين مدتي که ازتون خبر نداشتم احوالتان را از جمعه نويسي پي گير بودم
    من به دلايلي مدتي است که بعد از نماز تقريبا دعاي خاصي نميکنم يعني موضوع مشخص را از خدا نمي خواهم چون به نظرم دعا فقط تسکين دل خود ماست و او هرچه بخواهد همان مي دهد اما از شما چه پنهان دعا کردن براي علي عزيز را نمي توانم حذف کنم
    چند وقت پيش دوقلوهام عمل کوچکي داشتند و من بي قرارو نگران در آن مدت دلم پيش شما و مهربان عزيز و علي صبور بود و دعايم شفا و معجزه براي برگرداندن سلامتي به اين عزيز

  9. آني می گوید :

    سلام اين شعر رو من از يكي از دوستان مجازي آمرهم و براي پسرهام و برادرزاده هام كه به شدت بيمار هستن ميخونم
    لطفا براي علي جانِ جانان من هم بخوانيد

    گل پسرم رو قربون
    تاج سرم رو قربون

    بزرگ ميشه زن ميگيره
    عروس براي من ميگيره

    خودش كنارم ميشينه
    زنش برام ميز ميچينه

    آب مياره نُون مياره
    مرغ و فسنجون مياره

    دوستت دارم علي جان

  10. فاطیما می گوید :

    بعد از حدود دو سال بی خبری ازتون امروز با این کپشن مواجه شدم :((
    علی ما چطور است؟

  11. يك مادر می گوید :

    سلام
    در اربعين سيد و سرور و اربابمون دوباره براتون مينويسم …مينويسم كه ان شالله آقاي كوچك خوب خوب ميشود …

دیدگاهتان را بنویسید