باتو

آن زمان که یکباره و غافلگیرانه، چند ساعت مانده به اذان صبح در اورژانس بیمارستان بالای سرت آمدم و مهربان رنگ و روباخته خبر داد که می گویند کلیه ها از کار افتاده و برای اولین بار کلمه دیالیز را شنیدم، نمی دانستم چه انبوهی از سختی ها و دلتنگی ها و دشواری ها در برابرمان صف خواهد کشید …

و به هزار و یک دلیل قصد ندارم آنچه بر ما گذشت و می گذرد را برای کسی وصف کنم و ماههاست که در پاسخ احوال جویی ها کسی از من جز «الحمدلله» نشنیده است و شاید مختصری توضیح از حواشی و فروخوردن دهها حرف ناگفته! اما …

در میان تمام این سختی ها، پیچیده ترینش همانی است که می پنداشتم ساده است و آن رعایت پرهیز غذایی است. حالی کردن فهرست بلندی از تمام نبایدها که از «آب» و «نمک» را شامل می شود تا میوه و لبنیات و… برای یک پسرک هفت ساله ای که همیشه خوش خوراک و شکمو بوده و حالا باید در مدرسه کنار همکلاسی ها به ناهار بنشیند آنچنان جگر مرا تکه تکه می کند که گاهی می پندارم اگر همین خرده ایمان ته کاسه قلب ما نبود روزی هزار بار از خدا مرگ میخواستم !

***

و اینها فدای سرت پسر …

میگوییم تقدیر ، می گوییم امتحان ، می گوییم روزگار ، می گوییم می گذرد …

حالا در خانه ما انقدر همه چیز غدغن است که ما هم مثل تو برای آب جیره بندی داریم. هرآنچه برای تو نباید است ما نیز به همان نبایند پایبندیم … همه با هم صبر میکنیم … همه باهم نمی خوریم … همه باهم این روزها را میگذرانیم و البته منت بر تو نیست و این اقل شرط انسانیت و شرف است.

اما از حوادث عجیب و عبرتهای ماندگار این کسالت ، مواجهه دیگران با توست …

طایفه اقوام و دوستان ما به دو دسته تقسیم شدند. گروهی بسیار اندک و اقلی ، تو را در جمع خودشان عزیز میدانند و حاضر نیستند به قیمت رنگین بودن سفره، مجلس بی تو بگذرد. سفره هایی ساده تر از ساده پهن می شود که لطف و محبت اولین چیزی است که در آن دیده می شود. همه در کنار غذایی بی رنگ می نشینند تا تو باشی …

و اما اکثریت ، در زبان لطف ها دارند و در عمل فراری از روزگار ما …

اوایل دعوت ها اینگونه بود که «اگر می توانید خوشحال می شویم …» و میدانستند که نمی توانیم… آهسته آهسته همان تشریفات صوری نیز حذف شد و ما نیست شدیم … برای کسی که در همه زندگی اش توقعی از احدی نداشته و تا کنون از نزدیکترین نزدیکان خود الا «دعا» درخواستی نداشته و نخواهد داشت سبک تر و چکیده شدن حلقه دوستان و خویشان چندان تلخ نیست اما دلم برای تو می سوزد پسر … خیلی زیاد …

من برای تو می ســــ ـــوزم علی … مـ ـی سـ ـ ـو ز م …

که این جماعت عاقل و بالغ، از بیم آنکه مبادا یک شب را مانند هرشب تو زندگی کنند … مبادا سفره شان رنگ ببازد … مبادا در فستیوال سفره آرایی دوم شوند ؛ اینگونه از بودن با پسرکی می گذرند که شاید یک شب با شما بودن تمام شادمانی باشد که برایش مهیا است …

علی … تو و امثال تو … بچه های بی گناه و در رنج … دروازه های بهشتید ! و آنها که امروز ساده گذشتند، عربده حسرتشان را در قیامت خواهی شنید … ما نمی دانیم «باتو» بودن و با شماها بودن چه سفره بی بدیلی است و به همین سبب سفره های ظاهری را ترجیح میدهیم بر باتو بودن ها…

14 دیدگاه

  1. الهام می گوید :

    خدایا فقط تو میتوانی آنچه را که هیچکس نمیتواند
    به دعای خیر حضرت رسول و فاطمه زهرا و ۱۲ معصوم دیگر همه بیماران مخصوصا این عزیز دل را شفای خیر عنایت کن
    خدایا ما را با عزیزانمان که شاید عزیزتر از جانمان هستند امتحان نکن سخت است سخت / جان کندن است

  2. نرگس می گوید :

    دلم شکست …. خدای مهربان این سختی رو برای شما و علی آقا آسان کنه ان شا الله و به همه ما هم وسعت دید و قلب بده که خطا نکنیم

  3. ستاره مامان دوقلوها می گوید :

    سوختن و سوختن سرنوشت محتوم پدري و مادري
    تحمل کوچکترين غصه و حسرت فرزند براي پدر و مادر آتشي سوزنده است
    درکتان مي کنم آقاي پدر و بدانيد درد مادر بسي سنگين تر است
    فقط و فقط صبوري براي شما و سلامتي براي همه بچه ها علي الخصوص گل پسر علي آقا آرزومندم

  4. مازی می گوید :

    خدایا مهربانا به حق علی اصغر حسین ع همه بچه های بیمار را که در هر نقطه ای از این دنیا هستند بخصوص این علی اقای عزیز را شفای عاجل عنایت بفرما یا کریم

  5. مریم می گوید :

    سلام بر صداقت
    سلام بر نجابت
    سلام بر انسانیت
    سلام بر شما سه تن (پدر، مهربان جان و آقای کوچک) که خوش درخشیدید در این کلاس و فرصت خدا داده.
    و وای بر چو مایی که در این فرصت محک خوردن انسانیت از کمترین ها حتی مایه نگذاشتیم.. که الحق {«باتو» بودن و با شماها بودن چه سفره بی بدیلی است}..
    آقای پدر، دل نازنینتان نباید برای علی جان بسوزد که درخشش چشم نواز محک خوردنش چشم افلاکیان را خیره کرده.. حال و روز آنان دل سوختنی است که پای در گِل مانده اند و محک خوردن میزان صداقتشان را نمی بینند بی توجه به اینکه الفُرصَه تَمُرُّ کَمُرورِ السَحاب..

  6. مهدیه می گوید :

    فقط وقتی درد کشیده باشی هوشیار و آگاه زندگی می کنی و نفس می کشی. از وقتی که دچار شدم سعی می کنم پای هر حرف و عملم فکر باشه و رعایت و نه ترحم.
    این نعمتی هست که خداوندگار به موهبت درد به آدم ها عطا می کنه.
    خوش باشید و می دانم که خوش هستید. به سفره های رنگین داشته های زندگی خودتون که توش هیچ رنگی از دنیا دیده نمی شه

  7. فاطیما(یاس) می گوید :

    سلام. نمیخوام بگم همیشه اما میتونم بگم اغلب اوقات در عبادتهای بی مقدارم به یاد علی هستم. در شنیدن صدای دعا شکی نیست اما اینکه مقدار من در درگاه او چقدر اشد اهمیت زیادی دارد…
    یک شب خواب دیدم علی به سن ۱-۲سالگی دستش توی دستان شماست و شما گفتید علی خوب شده. چون چهره شما و علی جان رو ندیدم خواب مبهمی بود اما همان خوب شده حالم را بهتر کرد…امیدورام روزی برسه که اینجابه روزهای قبل از شهریور ۸۸برگرده

  8. سندس در جست و جوی حقیقت می گوید :

    سلام
    عجب از اکثریتی که وصفشان کردید!
    دلم به حال آن اکثریت سوخت که چه سخت غرق در دنیا شدند و نمیدانند…
    به یقین رسیده ام که انسانها با صبر در رنجها و مصیبتها، در نزد خداوند مقام پیدا میکنند.
    البلاءٌ للولاء

  9. ستاره مامان دوقلوها می گوید :

    سلام منهم با دوقلوها دايم درگير اين موضوع هستيم البته من براي خاموش کردن عطششان تصاوير و عروسک هاي نه چندان زيبا از موجودات بن تن را آزاد گذاشتم ولي در مورد کارتون با توجه به اينکه در ابتداي آن اشاره مي شود که کارتون براي بچه هاي ۱۳ سال به بالاست بهشون گفتم سي دي رو نگه داشتم و وقتي سيزده سالتون شد بهتون ميدم که البته با چانه زني به ده سالگي رسيديم که تا اون موقع هم ۴ سالي وقت داريم و خدا بزرگه!
    منم با مکر مخالفم ولي بنظرم خيلي وقتها گريزي نيست و به فوائدش مي ارزه و بايد با خودمون کنار بيايم۱

  10. ویدا می گوید :

    خوش به حالتان که اینطور به ایمان و تواضع مینویسید که خدا هست…
    هرگز در دعاهایم فراموشت نمیکنم علی عزیزم..

دیدگاهتان را بنویسید