مورچه (۱)

پشت ساختمان ِ شماره ۳ راه باریکی است که ختم میشود به حاشیه شمالی بیمارستان. آنجا دور از هیاهوهای معمول حیاط اصلی و یا حیاط مقابل اورژانس، منطقه‌ای کاملاً دنج است که تنها رهگذران ِ آن پزشکان و پرسنلی هستند که برای پارک کردن ماشین ها گذرشان به آنجا افتاده.

اگر دقیقه ای رسیده باشد که تو به خواب رفته‌ای انگار آرام می گیرم و می توانم بروم چند قدم دورتر تا سری هم به خودم بزنم. طبق معمول کیف کوچک برزنتی ام را به دوشم می اندازم و آهسته آهسته خودم را می‌کشم به آن حیاط خلوت پشتی. پله هایی که میان دو رشته باغچه پر از گل قرار گرفته، امن ترین خلوتی است که می توان دقایقی را در آن سپری کرد. بعد هم دفترم را باز میکنم و نوشتن آغاز می شود. طبق معمول هم قبل از نوشتن نمی دانم چه میخواهم بگویم و حتی گاهی فکر میکنم آیا واقعا حرفی برای گفتن هست؟ اما وقتی آغاز می شود … معمولاً دستم از نوشتن خسته می شود ولی حرف باقی است … (بیشتر…)