دَم

علی … حالا رسیده ایم به نخستین دقایق بامداد دومین روز رمضان. ساعتی از افطار گذشته است و من در خنکای شبانگاهی خردادماه برای تو می نویسم از سوال روزهای سرد زمستانی تو و تقلا برای پاسخ. حتی آن غروب کذایی که تو بی رمغ بر روی آن تخت سوالی پرسیدی که مرا تا عمق هزار فرسنگی خودم فرو انداخت نیز من در کنج سالن بر روی صندلی سیاهی به سکوت نشسته بودم که سکوت ، آبستنی عقل است.
آدمی باید دم بکشد که دمی آدمی بشودانسان ِ بی سکوت به نانوایی بی تنور می ماند. ناپخته و بی رنگ باید چانه های خمیر را دست به دست کند. و اساساً طبخ مقوله‌ای تدریجی است. بلوغ و رسیدگی نیازمند مجال و تغییر احوال هست. باید برگریز خزان تا سوز زمستان طی شود که شکوفه بهاری به میوه تابستانی ختم شود.
اصلاً زندگی چه می تواند باشد جز یک «تدریج»؟ به واهه ای می شد زاییده شد و مرد. آمد و رفت. اگر مسیر را حذف کنیم و تنها به مبداء و مقصد اکتفا شود که می ماند جز اینکه بگوییم کسی آمد و رفت! همه ماجرا در همین تدریج است. ما در دیگ «مکان» و بر روی «شعله» زمان باید قُل بخوریم. گویی هستی را یک بی بی هست که در تنهایی خود سماوری را چاق کرده و ما را به جوش می آورد تا کمی از خود بریزد و دم کند که رنگی بگیریم. آدمی باید «دَم» بکشد که بتواند دمی آدمی باشد.